. …به این جا رسیده ایم

Posted on یکشنبه 14 خرداد 1385

« کاوه » از کن نوشت و نوستالژی دهه ی شست و هفتاد برای سینما روهای کهنه کار؛ من از نوستالژی ویران شده ام می گویم… .

چند روز پیش در یکی از نخستین روز های خرداد ، از سوی یکی از دوستان عزیز ، دعوت شدم به کنسرتی که نام آن نهاده بودند : « کنسرت راک ، به یاد یوسف اسلام»

از توضیحات بر می آمد که چندین گروه از جوانانی که در کار سازند و آواز ، بناست جشنواره ای به راه اندازند و در آن موسیقی راک بنوازند و لابد یاد « کت استیونس » (یوسف اسلام) را گرامی بدارند. می دانستم چند سالی هست که چنین گروههایی جشنواره های مشابه ، حتی رقابتی و جایزه دار ، به صورت زیر زمینی و غیر رسمی برگزار می کنند . نخستین بار بود که برنامه آشکار و با مجوز برگزار می شد و همین به تنهایی می توانست انگیزه ی خوبی برای حضور در آن باشد. برای من کششی دیگر هم به کار بود و آن این که مکان برگزاری را نوشته بودند تالار ابن سینای دانشکده ی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران. دانشکده ای که سالهای پختگی در آن گذرانده بودم و تالاری که ده ها برنامه ی آموزشی و هنری و سیاسی تاثیر گذار در جامعه را در آن از نزدیک دیده و حتی خود چند برنامه از کارهای خوبم را در آن برگزار کرده بودم.

روز اجرا ، با اشتیاق و حس نوستالژیک عمیق ، خود را به دانشکده ی قدیمم رساندم و بار دیگر سر در آن سالن خاطره انگیز را به تماشا نشستم. اما… .

کاری ندارم به این که کنسرت بی نظم و بی کیفیت برگزار شد ؛ کاری ندارم به این که هر چه نواختند « متال » بود و برنامه هیچ ربطی به « کت استیونس» نداشت ؛ کاری ندارم به این که جوانان ژولیده ، صدای به گوش من غریب سازهای خود را روی صحنه ای به هوار نشسته بودند که روزگاری نه دور، خود من کسانی چون « فریدون ناصری» ، « سیما بینا » ، « فریدون پور رضا» ، « داریوش پیرنیاکان » و « پریسا » را بر آن دعوت کرده بودم ؛ و بسیار سخن که می توان گفت در این باب ، کاری ندارم… .

آن چه بیش از همه مرا تکان داد ، تماشاگران این برنامه بودند که دیده بودمشان بار ها پیش از این در کوی و برزن ، نه اما هرگز این همه با هم و یک جا ، آن هم در این جا !

نوجوانان و جوانان دوازده تا بیست و دو سال که احتمالا تنها باری بود در زندگیشان که فرصت تماشای دانشگاه تهران و دانشکده ی پزشکی که هیچ ، اساسا « دانشگاه » را می یافتند و دیگر هرگز در چنین جایگاهی قرار نخواهند گرفت ؛ لباسهای در هم ریخته و نازیبا ؛ موهایی که هر کدام به یک جهت سیخ شده بود ( هنوز نفهمیده ام چگونه این کار را انجام می دهند ) ؛ آرایشهای نا متناسب و غریب و رفتار هایی که دیدنش لرزه بر اندام می افکند.

آن سه دختر نوجوان با لباس مدرسه که روی زمین نشستند و سیگار برای هم روشن کردند ؛ آن پسر نوجوان سیزده ساله با شلواری پر از جیب و موهایی به سان یال شیر ؛ آن دخترک با پوششی به سبک ارتشیان ؛ آن پسرکان به زحمت چهارده ساله با تی شرت های شیطانی که یک سره به دشنام فریاد بر می آوردند و آنان که در طول اجرا چنان سرها را به شدت بالا و پایین می زدند که در ترس بودم هر آن از احتمال آسیب به شاهرگهای گردن یا نخاعشان … .

ما ، با لباسهای مرتب و سن و سال بالاتر و آرامش رفتار ، یعنی به سان انسانهای معمولی ، در دانشگاه خودمان ، در میان آن جمع سخت غریب افتاده بودیم. در دانشگاه تهران ، سمبل ملی دانش ، مراسمی برگزار شد که در ممالک تولید کننده اش ، در جایگاههایی خاص و با بینندگانی معلوم و کنترل شده بر پا می گردد.

گفته اند موسیقی متال یعنی اعتراض به وضع موجود. گمان ندارم اینان که آمده بودند به دیدار چندان آگاهی داشتند به این پیام . من اما ، آن گاه که از دانشگاه محل تحصیلم بیرون آمدم ، نمی دانستم چگونه باید اعتراض کنم. تنها می دانستم که…به این جا رسیده ایم… . 

omid @ 4:39 ق.ظ
Filed under: Memoires
غباری که دیگران می‌تکانند

Posted on شنبه 30 اردیبهشت 1385

روزنامه‌ها را که نگاه می‌کنید، می‌بینید که تمام اخبار سینماییِ این روزها در مورد جشنوارۀ کان می‌باشد. بعضی در پی نقد ساختار فیلم‌ها هستند یا محتوای آثار به نمایش گذاشته شده را به بحث می‌نشینند و برخی دیگر به دنبال حواشی که از آغاز سینما بخشی جدایی ناپذیر از آن بوده‌اند؛ حواشی از جنس قیمت لباسی که «دیور» برای «مونیکا بلوچی» که امسال عضو هیات داوران جشنواره هم هست دوخته و… ولی در این میان نکته‌هایی هست که نمی‌توان به آن بی‌توجه بود.

از میان کشورهایی همچون فرانسه، ایتالیا و اسپانیا تنها اثری از «پدرو آلمودووار» - شاید تنها یادگار کشور «بونوئل»- است که تا حدودی مطرح شده  و از ایتالیای «پازولینی» و «فلینی» و فرانسۀ «تروفو» و «گودار» هیچ خبری نیست. البته نه این که فیلمی از فرانسه حاضر نباشد، هستند ولی بیشتر فیلم‌هایی هستند که با کمک های دولتی برای زنده نگاه داشتن سینمای بومی ساخته می‌شوند و تعدادشان هم هرسال به ده‌ها می‌رسد. فیلم‌هایی که حتی متعصب‌ترین دوستدارانِ سینمای فرانسه هم دیگر آن‌ها را پی‌گیری نمی‌کنند.

از «آخرین وسوسۀ مسیح» بیش از پانزده سال می‌گذرد، حالا دنیا سر در پیِ «داوینچی کد» دارد و در قاره‌ای که هنوز کلیسا ثروتمند‌ترین نهادِ اجتماعی است مردم ساعت‌ها در صف می‌مانند تا شاهد شکستن تابویی جدید بر پرده‌های عریض باشند.

توریست‌هایی که در خیابان‌های پاریس به دنبال ردپای «تام هنکس» و «آودری توتو» هستند هنوز نمی‌دانند که تابلوی «شام آخر» در «لوور» نیست! آن‌ها با پرده‌های تبلیغاتیِ فیلم عکس یادگاری می‌گیرند و سینما پیش می‌رود، با تکیه‌ای بیش‌از پیش بر تجارت اما همچنان گستاخ و بی‌پروا.

 

 

از میان آن نکته‌ها که در ابتدا گفتم این است که گفته‌اند بعد از پانزده‌سال «آلن دلون» به سینما باز می‌گردد، او که به تازگی از بازی در فیلم «ماری آنتوانت» به کارگردانی «سوفیا کوپولا» خود داری کرده بود چون آن را به نوعی برضد فرانسه می‌دانست، حالا در فیلم «آستریکس و بازی‌های المپیک» نقش «سزار» را بازی خواهد کرد!

به راستی که این روزها روزگار کسانی که با نوستالوژی که دهه‌های شصت و هفتاد سر می‌کنند، دشوار است. در برابر مخاطبانی که هرآن‌چه نو بنماید را تقدیس می‌کنند چگونه می‌توان غباری بر رخ و بر دیده داشت و بازهم گوشی شنوا طلبید؟

Kaveh @ 4:52 ب.ظ
Filed under: Memoires
موش در انبار دارو

Posted on یکشنبه 3 اردیبهشت 1385

یادم هست چند سال پیش ، یکی از سازمانها گروه نسبتاً بزرگی را برای انجام مأموریتی یک ماهه به نقطه ای کوهستانی و خوش آب و هوا فرستاده بود و از بازی روزگار ، هزار واقعه دست به دست داد تا من به عنوان پزشک گروه گسیل شوم. رییس این گروه که از سرد و گرم چشیده ها و خبرگان در کار خود بود، یک ویژگی داشت که همه ی نیرو صرف این می کرد که نزد مسوؤلان بالاتر تیم خود را بهترین نشان دهد. هم از این رو به خاطر می آورم که با آن که سه بار برایش توضیح داده بودم، باز اتوکلاو استریل کردن وسایل پزشکی را نزد بازرسان « یخچال نگهداری پاد زهرها» معرفی می کرد ، وسیله ای که اصلاً در اختیار من نبود !روزی که قرار بود مسوؤلان برای بازدید از روند کار به محل بیایند ، دیدم که چند پتو و ملحفه ی نو روی تختهای جلوی دید درمانگاه پهن کردند و  اتاق بیماران را برق انداختند. بازرس که آمد ، خرسند از این منظره ی زیبا و نظیف در درمانگاه ، لبخند زنان و محض گفتن حرفی ، رو به من کرد که همه چیز رو به راه است گویا دکتر؟ که پاسخش دادم ظاهر درمانگاه تر و تمیز شده اما بهداشت این مکان نامناسب است و در میان انبار دارو و وسایل ، موشهای ناقل هزار بیماری می لولند.

نتیجه آن که وضع درمانگاه بهبود یافت اما رییس دیگر هرگز کلامی با من سخن نگفت… !

این حکایت پرداختن به رویه ی همه چیز و رها کردن و گاهی انکار آن چه در عمق جریان دارد، از دیرپای ترین رفتار های ایرانیان است. از کوچکترین رفتار شخصی تا بزرگترین روندهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی ، همین که ظاهرش ساخته شود کافی است و راضی کننده؛ هزار نمونه ی کوچک و بزرگ می توان مثال آورد و یکی هم همین ماجرای دیگر تکراری پوشش و حجاب که این روزها اندکی غلاظ و شداد تر از همیشه بدان پرداخته اند.در این مقال بر آن نیستم تا در حَسن یا عیب آن چه امروز به نام پوشش به کار می رود ، مدح یا هجو کنم. سخن در جای دیگریست.

گیرم که آن چند دست در کار که با فریاد سخن می گویند و آن چند ده تن که بیانیه به نام بقیه ی ملت دادند ، حرف بر کرسی نشانند ؛ گیرم که نه حجاب همه ی زنان ، که پوشش مردان نیز به دلخواه آنان شد که یا از«برخورد سخت» می گویند و یا شعار «کار فرهنگی» سر می دهند ؛ گیرم که در خیابانهای همه ی شهرها –روستاها که چنین معضل ندارند- همه ی زنان و همه ی مردان یکسان به چشم آمدند ؛ گیرم که ظاهر جامعه ایده آل آنان شد ؛ …به راستی آیا فساد نیز از جامعه رخت بر می بندد؟ دیگر آیا نه داروی روان گردان یا مخدری می ماند و نه فسق و فجوری؟ دیگر آیا میهمانیهای بسیار خاص که حتی در« غرب شریر » نیز امکان برگزاری نمی یابند، در شهر های بزرگ بر پا نمی شوند؟ دیگر آیا هیچ کس زنان و دختران را نمی رباید و برای باج در اختیار سرایداران افغان باغ قرار نمی دهد؟ دیگر آیا هیچ زنی به یاری فرزند و به خاطر مردی همسال هم او ، همسر کشی به راه نمی اندازد؟ دیگر آیا هیچ مردی به پیروی از فرمان هوس ، فرزند خردسال خفه نمی کند؟ و دیگر آیا این ظاهر پسندان را «سوز دل» آرام می گیرد؟

و شگفت است و درد آور که در فاجعه ی پاکدشت ، در قصه ی پر غصه ی گاه و بی گاه کودکان آزار دیده ، در خود سوزی عروسان جنوب ، در بی شمار جنایت به نام «ناموس»  و همین روزها در ناپیدایی ابلیسان تشنه به خون زنان جوان جنوب تهران ، هیچ تحصن و اعتراضی به پا نشد ؛ هیچ کس بیانیه صادر نکرد و هیچ از این دلها ، گوییا که نسوخت… .
به ظاهر پرداختن و اصل را پنهان داشتن، همچون خاکروبه به زیر فرش ریختن ، تنها آلودگی بر آلودگی تلنبار می کند و نه هیچ. طاعون که بیاید ، هیچ کس از نفسش در امان نخواهد ماند. موشها در انبار دارو افتاده اند… .

omid @ 10:41 ق.ظ
Filed under: Memoires
نه رنگ و نه سنگ

Posted on پنجشنبه 24 فروردین 1385

تنها ننگ نیست که با رنگ پاک نمی‌شود؛ سهل است که گر چنین بود به روزگار ما بسیاری از یادها و یادگارها را حتی نقشی به خیالی نارام هم برجای نمانده بود. رابطه‌ی رنگ و ننگ زمانی شعارِ مردمان سرزمین ما بوده است ولی حقیقت امر این است که نقش رنگ پاک کردن نیست، رنگ نقشی بر نقش‌ها اضافه می‌کند؛ مگر نه ‌این است که گفته‌اند هر آن‌چه بر زمین است را خود ضمیری است و حکایتی که کوتاه نقلش هم مجالی درخور می‌طلبد؟

تاثیر گذارترین تجلیِ این موضوع را در بهار گذشته در پراگ دیدم. در برابر دیوار «جان لنون». بگذارید شرحی کوتاه از حکایت این دیوار بگویم. دراوایل دهه هشتاد که چکسلواکِی سابق تحت سلطه‌ی کمونیست‌ها قرار داشت، دولت به نوعی مخالف موسیقیِ معاصرِ غرب بود و سعی می‌کرد جای خالی این موسیقی را با موسیقی کلاسیک پر کند. با این وجود حتی انبوه تبلیغاتِ دولتی هم نمی‌توانست مانع نفوذ موسیقی‌هایی از جنس راک و پاپ در میان مردم شود. چنین بود که وقتی در اوایل دهه هشتاد «جان لنون» در نیویورک کشته شد، جوانانی در پراگ نام و تصویرش را بر دیواری از میان کوچه‌پس‌کوچه‌های منطقه‌ی قدیمی شهر ثبت کردند، چیزی از جنس دیوار نوشته‌هایی که همه جا هست. مهم این‌جاست که دولت بارها این دیوار را به رنگ «پاک» کرد ولی کوتاه مدتی بعد دوباره همین نام و نقش بود که ظاهر می‌شد. این جدال سال‌ها ادامه داشت تا این که دیوار، بر خلاف بیشتر دیوارها که تجلی حبس‌اند، نقشی شد از رهایی و درخواستِ آن.

قسمتی از دیوار لنون در پراگ

 

هرچند ده سالی از پایان استبداد می‌گذرد ولی نقش این دیوار هنوز برجاست؛ حالا نه چک‌ها که مردمانی از سراسر دنیا بر آن نقش می‌زنند و از صلح و آزادی می‌گویند. این چنین است که من در رویایم آن‌چه را که سنگ‌ها با یادواره‌ی ساده‌ی بامداد می‌کنند هم سرنوشتِ رنگ‌هایی می‌دانم که هر ازچند گاه دیوار «جان لنون» را «سفید» می‌کرد.

Kaveh @ 5:45 ب.ظ
Filed under: Memoires
راز غرقه نشدن

Posted on یکشنبه 20 فروردین 1385

  آسیب شناسی  عملکرد فعالان حقوق زن

به حکایت یا به تاریخ ، هر چه که باشد ، می گویند شمس تبریزی می توانست بر آب گام بردارد. مشتاق ثابت قدمش ؛ مولای روم را نیز در سر افتاد که چنین اعجاز از مراد بیاموزد. شمس فرمود از پس من بیا و تکرار کن : « یا شمس ! » که راز جز این نیست . جنین شد و مولوی « یا شمس » گویان بر آب به راه افتاد . سرخوش از این توفیق ، شنید که شمس  در پیش رو ، خود نیز ذکری بر زبان دارد؛ گوش سپرد و دانست که شمس می گوید : « یا علی» . با خود گفت آن چه شمس می گوید بس عمیق تر است و توانمند تر؛ پس ما چرا آن نگوییم. همین که اما آغاز کرد به « یا علی » دید که در آب فرو می رود . دوباره بازگشت به « یا شمس » و باز ، بر آمد. چون سبب پرسید ، شمس پاسخش داد که تا به « یا علی » رسیدنت ، هزاران « یا شمس»  راه مانده است… .

از بسیار ویژگیهای جوامع چون ما سرگردان ، یا به قول روشن اندیشان خوش بین « در حال گذار » ، یکی هم آن که می خواهیم به شتاب آرمانهایمان را به دست آوریم  بدون آن که اندکی تلاش کنیم برای شناخت راههای رسیدن به آنها و گذر در مسیر. از همان آغاز ، پایان و نهایت  ماجرا را می خواهیم حال آن که هیچ آماده نکرده ایم برایش.

این معضل ، در کمال تأسف ، گریبان گیر همه ی لایه ها و نقشهای اجتماع شده است؛ نویسنده و شاعر ما ، فیلسوف ما – اگر بتوان چنین عنوانی را در این دیار بر کسی نهاد - ، اقتصاددان ما، سیاستمدار ما ، بازرگان ما ، دانشجوی ما، دانشمند ما – که باز نمی دانم موجود هست یا نه - ، فعال اجتماعی ما، هنرمند ما و حتی انسان روزمره بی مدعای ما ، به مجرد آشنایی با پدیده های پیشرفته ی  زمینه ی فعالیت خود ، دل و دین از کف می دهد و آن را می خواهد تا خود پیشرفته بنماید. کمتر نیز به ذهنش خطور می کند که آیا خود و جامعه آمادگی و یارای پذیرش آن را دارد یا نه. از قانون نویسی مشروطه و ماجرای کشف حجاب بگیر تا آن حکایت که رفت بر ادبیات نو و هنر نو و داستان امروز دانشگاههای ما و آن ستم که هر دستاورد فناوری از اینترنت تا اتومبیل ،  می کشد از دستمان.

« فعالان حقوق زن » از مهمترین دسته هایی هستند که با گرفتار شدن در چنین گردابی ، بخش عمده ای از تأثیری را که می توانستند در جامعه داشته باشند ، از دست داده اند و تلاشهای آنان ، آب در هاون و سر به دیوار کوفتن حکم یافته . پاره ای در تعریف « فمینیسم »  به گِل نشسته اند و با یکدیگر در باب حضور یا عدم « هر دو جنس » در کار ، درگیر ؛  دیگرانی به پای فشردن در تعویض قانون ارث و دیه و ازدواج و شهادت و طلاق سر و پای نمی شناسند  و دسته ای به گزارش نویسی از گَل دادنشان به دست بازماندگان سراهای بهزیستی دل خوشند. آخرین ماجرا نیز آن بود که چند ده تنی از همان قبیله ی دل و دین از کف داده  ، در پایتخت گرد آمدند تا به سبک « پیشرفتگان » ، سرود بخوانند و بیانیه صادر کنند و لابد ندا به به گوش جهان برسانند. این که در پس پرده ی این رخداد چه نکته ها پنهان بود ، جایگاهی فراختر می طلبد از این مقال ؛ اینجا می خواهم توجه دهم به دستاوردی که حاصل این کار بود : هیچ!  طرفه آن که با همه ی خشونت لگام گسیخته ی خبر ساز که در ماجرای هشتم مارس تهران روی داد ، یک دو روزی بیش نظر جهانیان جلب نکرد.

راه رفتن نیاموخته به شتاب تاختن ، جز این میوه در بر نخواهد داشت ؛ هنوز در شهر ها و روستا ها ، عمده ی زنان و مردان ما ذره ای تغییر از آن چه که هستند بر نمی تابند ؛ هنوز روش آموزش و تربیت فرزندان ما بر انگاره های مستحکم ده ها سال پیش استوار است ؛ هنوز شکل خانواده و خانوار پابرجاترین  پایه ها را در اندیشه ی اجتماعی دارد و کوتاه سخن هنوز فرهنگ و اندیشه ی مردمان ، از پایین ترین تا بالاترین ، دست نخورده مانده. در میانه ی چنین میدانی ، نیرو بر سر تغییر قانون و مجادله های کلامی و خواندن سرود نهادن ، اگر نه سرگرمی ، به سرگردانی می ماند.

عمیقاً بر این باورم که فعالان اجتماعی ما نیز ، همچون تلاشگران هم ی زمینه های دیگر ، نیاز دارند به بازنگری ریشه ای در هر آن چه انجام یافته. به ویژه فعالان حقوق زن باید که خانه ی دل و ذهن از انگیزه های ناخوشایند – که سایه ی سنگین آنها را در بسیاری از فعالیتها می توان حس کرد – بزدایند و نیرو از کوششهای بیهوده بر گیرند و پای در « راه » گذارند . ور نه ، آنان را که  به بر آب رفتن باور ندارند ، « یا شمس » آموختن نیز جز غرقه شدن در تصور نیست. تا کجا که به راز « یا علی » رسند… .

 

omid @ 12:55 ب.ظ
Filed under: Memoires
*و سپس هیچ نبود …

Posted on شنبه 5 فروردین 1385

دیده اید شاید فیلم درخشان « لویی بونوئل » ، « شبح » را . آن جا که  در سکانس پایانی ، مبارزان راه آزادی به گاه تیرباران فریاد می زدند : « مرگ بر آزادی ».

«آزادی » در همه ی آیین ها و مکاتب ، از آسمانی ترین تا زمینی ترین ، از راست ترین تا چپ ترین ، همواره نهایی ترین و یگانه ترین آرمان بوده است. تفاوت شیوه های اندیشه نیز بر می خیزد از تفاوت تعریف آزادی و راههای رسیدن به آن. گاهی اختلاف چنان بالا می گیرد که دو نحله ی فکری متباین و متضاد حتی ، هر دو مدعی آزادی می شوند و آن گونه می گردد که در پایان « شبح » رخ داد؛ گاهی آزادی بدل می شود به ضد خودش… .
از همین دست است خبری که در این روز ها هیاهوی بسیار به پا کرده در سراسر اروپا و شاید جهان؛ خبری که اما به یک برهان قاطع ، پاسداشت همان آزادی ، بازتابی در سرزمین ما نداشت:
به مناسبت برگزاری جام جهانی فوتبال در ژوئن آینده در سرزمین ژرمنها و به منظور میزبانی خاطره انگیز لابد ، بزرگترین روسپی خانه ی جهان در آلمان تأسیس می شود . در این مکان ، بیش از چهل هزار _ دقت کنید : چهل هزار _ زن جوان اهل اروپای خاوری پیشین ، با امکانات  کامل از توریستها و تماشاگران بازیها پذیرایی می نمایند… .
داوری در باره ی چنین رویدادی ، خوب یا بد بودنش ، کار این قلم نیست . پوشیده است بر ما که آیا آن چهل هزار تن بازیگر ، بسیار بیش از بازیگران اصلی جام ، خود بدین کار مایلند یا نه ؛ دستمزدی که دریافت می کنند به اندازه ی یک کارگر دون پایه است یا بلند پایه و این که آیا اصولاً گزینش این حرفه خود خواسته است یا از سر کج مداریهای روزگار ؛ و آیا وآیا … .
چند پرداخته ی ظریف اما در این حکایت ، اندیشه را اندکی می نوازد :
نخست آن که ، در کنار رخداد سترگ ورزشی که یک ماه چشمها را خیره می سازد در سر تا سر جهان ، رخدادی که شعارش، « بازی جوانمردانه » ، هنوز و هر روز در بوقها و گوشهاست ، چه نیازی است به این حرکت ؟ آیا حقیقتاً این دو در کنار هم جایی برای دیگری می گذارد ؟
دو دیگر آن که ، چرا این حجم و چرا این همه متمرکز ؟ آیا در کشوری چون آلمان ، به میزان کافی و کنترل شده امکان فراهم نیست؟
سه دیگر ، نکته ای است تکان دهنده: همه ی این چهل هزار نفر از کشور های شرق اروپا هستند. وچرا نباشند ؟ ارزان ، تن آرا و مورد پسند غرب و آفریقا ! از دیگر سوی ، اینان به مدت یک ماه ، با روادید گردشگری به آلمان خواهند رفت و نه به عنوان کارمند و کارگر که بیمه و مالیات و بررسی بهداشتی را نیازی باشد!
چهارم ، و مهمتر ، آن که این ماجرا در « آلمان » روی می دهد : مهد فناوری و دانش و کار اروپا ، نه هلند مهد خوشگذرانی و نه انگلستان مهد سیاست و نه ایتالیا مهد زد و بند و نه حتی فرانسه ، مهد ادب و هنر.
هم از این روست که نخستین جرقه ی ذهنی از هدف این رخداد ، به دست آوردن سود و سرمایه ی سرشار است و سرشارتر ؛ و این که خوی ستایش بر انگیز نظم و دقت و بردباری ژرمنها ، از هر روند اجتماعی و سیاسی ، یک صنعت سود آور اقتصادی می سازد.
می توان مطمئن بود که کاربری چنین مکانی ، هرگز برای شهروندان خود آلمان مجاز نخواهد بود و تنها گردشگران حق ورود به آن را خواهند داشت. نیز ، می توان حدس زد که ثابت قدم ترین و بیشترین مشتریان آن ، همان گردن کشانیند که به هر بهانه می شکنند و می سوزانند و می کَشند؛ همان ها که «اتوئو» و « آنری » را به گناه سیاه بودن _ در سده ی بیست و یکم _ سیاه می کنند و به سلام فاشیستی « دی کانیو » پاسخ می گویند ؛ همان ها که پیمان بسته اند از هم اکنون که هیچ نژاد دیگر را جز بور های چشم روشن بی بهره نگذارند از نواختهای خود. طرفه آن که همه ی اینان نیز ، فریاد « آزادی » بر زبان دارند. این گونه است که « برده داری » تراش می خورد و زیبا می شود .
از دیگر سوی ، مردمانی هستند هنوز که آسوده از چپ و راست  ، این رویداد را نهایت بهره کشی انسانی می دانند و به یاری همان دانش و فنا وری زبان به اعتراض گشوده اند . حرکتی آرام ، هماهنگ و استوار. درست بر خلاف ماجرای نه چندان خردمندانه ی هشتم مارس تهران که هیچ کس طرفی نبست از آن.
بیانیه ی معترضان به ساخت و گشایش این جایگاه سرمایه ، به زبانهای گوناگون در جهان مجازی که بسا بیش از جهان واقعی اثر دارد ، موجود است و روز به روز امضا کنندگان آن فزونی می یابند. آنان که می دانند هنگامی که « آزادی » به پایان رسد ، دیگر هیچ نخواهد بود… .
 
* نام فیلمی از « رنه کلر »

برای امضای بیانیه ی اعتراض به پایگاه مخالفت با ترافیک زنان بروید.

omid @ 6:56 ق.ظ
Filed under: Memoires
کنترباس

Posted on پنجشنبه 25 اسفند 1384

به تازگی کتابی خوانده‌ام به نام «کنترباس» که نوشته‌ی «پاتریک سوسکیند» است: مونولوگ‌های یک نوازنده‌ی کنترباس که در تمام مدتِ داستان در حال روایت کردن پریشان‌گونه‌ی حکایتش است. در این میان آن‌چه بیش از هرچیز به دل می‌نشیند تعریفی است که از سازش دارد.

نکته‌ی جالب در مورد ساز کنترباس این است که از بزرگ‌ترین ساز‌های ارکستر است، ولی صدای آن به ندرت قابل تشخیص می‌باشد و از این گذشته نوازنده‌اش معمولاً در ردیف انتهاییِ نوازندگان می‌نشیند که این باعث می‌شود تا دیده‌ هم نشود. راویِ داستان نخست با اعتماد به نفس فروان به تعریف از حرفه‌اش می‌پردازد و می‌گوید که «کنترباس بزرگ‌ترین، قوی ترین و ضروری‌ترین ساز ارکستر است، از این ها گذشته زیباترین ساز  هم هست…» ولی کمی که پیش می‌رود به تدریج اندوه شنیده نشدن بر آوایش می‌نشیند و معلوم می‌شود که با همه‌ی این‌ حرف‌ها دلباخته‌ی زنی است که گاهی با صدای «سوپرانو» در ارکسترشان می‌خواند ولی «یک صدای سوپرانو چه نیازی به کنترباس دارد؟ آن‌چه او می‌خواهد یک پیانو یا ویولون است که همراهی‌اش کند نه کنترباس… .»
می خواستم اولین نوشته‌ام را به شرح سودای شنیده شدن بسپارم ولی آن‌چه «سوسکیند» روایت می‌کند خود بیان‌گر این سوداست.

 

« یک روز تصمیم گرفتم تا روند زندگی‌ام را عوض کنم. داشتیم قطعه‌ی «آرین آ ناکسوس» را اجرا می‌کردیم  و او به عنوان صدای اکو در حال خواندن بود، البته در تمام طول قطعه یکی دوبار بیشتر نمی‌خواند. از جایی که قرار داشت می‌توانست مرا ببیند البته اگر نگاه می‌کرد، به عبارت دیگر اگر با چشم‌های خیره به رهبر ارکستر نگاه نمی‌کرد. به خودم گفتم اگر کاری کنم تا توجه‌اش را جلب کنم… سازم را بر روی زمین بیاندازم، آرشه‌ام را توی چشم نوازندۀ ویولون سل کنم که جلو‌تر از من است یا به سادگی تمام اگر اشتباه بنوازم؛ به شدت اشتباه بنوازم آن‌هم در میانه‌ی «آرین آ ناکسوس» شاید صدایم را بشنوند، آخر این ارکستر که دو کنترباس بیشتر ندارد… ولی به خود گفتم اگر قرار است من اشتباه بنوازم که دیگری متوجه وجود من بشود، همان بهتر که آن دیگری نداند که من وجود دارم.»

ب. ت. : شنیده‌ام اجرایی که هنرپیشه‌ی معروف فرانسوی «ژاک ویلرت»، در اوایل دهه نود از این مونولوگ داشت بسیار موفق بوده‌است.

Kaveh @ 4:44 ب.ظ
Filed under: Memoires
چرا يک از هزاران

Posted on دوشنبه 22 اسفند 1384

اين بار جبري به کار نبود؛ اين بارنکشانندمان به سويي . اين بار حتي وسوسه هم نبود؛ چه، آن را گفته اند از درخشش سپيد تن کاغذ است و اينجا، نه کاغذ،  که تنها صفحه اي است از جنس نور و رنگ و صفر و يک . هنوز اما، ياد سپيد برگها لرزه مي افکند بر اندام خوش اندام قلم؛ هنوز مي خواست سياهشان کند تا بگريزد از سياهي ، از اندوه و درد . و چون درد همزاد قلم، که نه، همزاد انسان است ، گريز را پاياني نيست.

هم قبيلگان روز هاي روز، بر آمده از ميان هزاران حادثه ي مانده ونمانده در خاطره ي آن ديگران، باز شانه به شانه ي يکديگر شدند از دورترين راهها. دو قلم، که با وجود سالها نگاشتن، کمتر بر صفحه اي يکسان مجال و مجوز جولان داده بودندشان، اينک در کنار همند و فاصله ها را به پشتوانه ي توانمند دانش، تنها به لبخندي ميهمان مي کنند.

در اين آشفته بازار سرگيجه آور نگارندگان جهان هزار توي مجازي که گويا در آن تنها پيوند ها چاره سازند، آمديم: از تهران و پاريس؛ در جايگاهي از آن خود و نه بخشش شده؛ نه آن چنان زود که «جو زده» و «تازه رسيده» خوانندمان و نه آن چنان دير که ديگر نخوانندمان. آمديم شرحي بي نهايت را  باز سراييم که شايد تنها حرفي است از هزاران. قلمها، همچنان از اندوه مي گريزند. اين بار، خود خواسته ايم… .

      چندان که بر شمردم از ماجراي عشقت
                                                          اندوه دل نگفتم الا يک از هزاران …

omid @ 3:56 ب.ظ
Filed under: Memoires