Posted on یکشنبه 14 خرداد 1385
« کاوه » از کن نوشت و نوستالژی دهه ی شست و هفتاد برای سینما روهای کهنه کار؛ من از نوستالژی ویران شده ام می گویم… .
چند روز پیش در یکی از نخستین روز های خرداد ، از سوی یکی از دوستان عزیز ، دعوت شدم به کنسرتی که نام آن نهاده بودند : « کنسرت راک ، به یاد یوسف اسلام»
از توضیحات بر می آمد که چندین گروه از جوانانی که در کار سازند و آواز ، بناست جشنواره ای به راه اندازند و در آن موسیقی راک بنوازند و لابد یاد « کت استیونس » (یوسف اسلام) را گرامی بدارند. می دانستم چند سالی هست که چنین گروههایی جشنواره های مشابه ، حتی رقابتی و جایزه دار ، به صورت زیر زمینی و غیر رسمی برگزار می کنند . نخستین بار بود که برنامه آشکار و با مجوز برگزار می شد و همین به تنهایی می توانست انگیزه ی خوبی برای حضور در آن باشد. برای من کششی دیگر هم به کار بود و آن این که مکان برگزاری را نوشته بودند تالار ابن سینای دانشکده ی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران. دانشکده ای که سالهای پختگی در آن گذرانده بودم و تالاری که ده ها برنامه ی آموزشی و هنری و سیاسی تاثیر گذار در جامعه را در آن از نزدیک دیده و حتی خود چند برنامه از کارهای خوبم را در آن برگزار کرده بودم.
روز اجرا ، با اشتیاق و حس نوستالژیک عمیق ، خود را به دانشکده ی قدیمم رساندم و بار دیگر سر در آن سالن خاطره انگیز را به تماشا نشستم. اما… .
کاری ندارم به این که کنسرت بی نظم و بی کیفیت برگزار شد ؛ کاری ندارم به این که هر چه نواختند « متال » بود و برنامه هیچ ربطی به « کت استیونس» نداشت ؛ کاری ندارم به این که جوانان ژولیده ، صدای به گوش من غریب سازهای خود را روی صحنه ای به هوار نشسته بودند که روزگاری نه دور، خود من کسانی چون « فریدون ناصری» ، « سیما بینا » ، « فریدون پور رضا» ، « داریوش پیرنیاکان » و « پریسا » را بر آن دعوت کرده بودم ؛ و بسیار سخن که می توان گفت در این باب ، کاری ندارم… .
آن چه بیش از همه مرا تکان داد ، تماشاگران این برنامه بودند که دیده بودمشان بار ها پیش از این در کوی و برزن ، نه اما هرگز این همه با هم و یک جا ، آن هم در این جا !
نوجوانان و جوانان دوازده تا بیست و دو سال که احتمالا تنها باری بود در زندگیشان که فرصت تماشای دانشگاه تهران و دانشکده ی پزشکی که هیچ ، اساسا « دانشگاه » را می یافتند و دیگر هرگز در چنین جایگاهی قرار نخواهند گرفت ؛ لباسهای در هم ریخته و نازیبا ؛ موهایی که هر کدام به یک جهت سیخ شده بود ( هنوز نفهمیده ام چگونه این کار را انجام می دهند ) ؛ آرایشهای نا متناسب و غریب و رفتار هایی که دیدنش لرزه بر اندام می افکند.
آن سه دختر نوجوان با لباس مدرسه که روی زمین نشستند و سیگار برای هم روشن کردند ؛ آن پسر نوجوان سیزده ساله با شلواری پر از جیب و موهایی به سان یال شیر ؛ آن دخترک با پوششی به سبک ارتشیان ؛ آن پسرکان به زحمت چهارده ساله با تی شرت های شیطانی که یک سره به دشنام فریاد بر می آوردند و آنان که در طول اجرا چنان سرها را به شدت بالا و پایین می زدند که در ترس بودم هر آن از احتمال آسیب به شاهرگهای گردن یا نخاعشان … .
ما ، با لباسهای مرتب و سن و سال بالاتر و آرامش رفتار ، یعنی به سان انسانهای معمولی ، در دانشگاه خودمان ، در میان آن جمع سخت غریب افتاده بودیم. در دانشگاه تهران ، سمبل ملی دانش ، مراسمی برگزار شد که در ممالک تولید کننده اش ، در جایگاههایی خاص و با بینندگانی معلوم و کنترل شده بر پا می گردد.
گفته اند موسیقی متال یعنی اعتراض به وضع موجود. گمان ندارم اینان که آمده بودند به دیدار چندان آگاهی داشتند به این پیام . من اما ، آن گاه که از دانشگاه محل تحصیلم بیرون آمدم ، نمی دانستم چگونه باید اعتراض کنم. تنها می دانستم که…به این جا رسیده ایم… .


